از اشعار لطیف هلمت
زنگار
آنگاه كه نان در گلوي شير
پنهان شد
گر تفنگ نشويد،
زنگار ميشويد!
هزاران پل
1
در زنداني
پنجرهاي.. روزنهاي.
هر روزنه،
هزاران ستاره و
آسماني بزرگ.. بزرگ را
ميدزدد.
قطعه شعري.. همان گونه
ميان من و تو
ميبندد
هزاران پل را..!
2
دريا
سرگردان موجي ست
كه همچو اسب يله
ميتازد و ترك ميكند ساحل را..
و من نيز
سرگردان خوابيام
که ميدود همچو باد و
هي ميكوشم نميگيرمش..!