تبليغاتX
روزنــه‌ای به روی شعـر و ادبیــات

از اشعار لطیف هلمت

زنگار

آنگاه كه نان در گلوي شير
پنهان شد
گر تفنگ نشويد،
زنگار مي‎شويد!

هزاران پل

1

در زنداني
پنجره‎اي.. روزنه‎اي.
هر روزنه‎،
هزاران ستاره و
آسماني بزرگ.. بزرگ را
مي‎دزدد.

قطعه شعري.. همان گونه
ميان من و تو
مي‎بندد
هزاران پل را..!

2

دريا
سرگردان موجي ست
كه همچو اسب يله
مي‎تازد و ترك مي‎كند ساحل را..
و من نيز
سرگردان خوابي‎ام
که مي‎دود همچو باد و
هي مي‎كوشم نمي‎گيرمش..!
 

+ نوشته شده در  Mon 19 Jan 2009ساعت 21:44  توسط كـریــم تــاقــانـه‌  |