|
|
|
|
|
پاسخی به حرفهای شیرین سعید دارائی و سخنی با خوانندگان..! کریم تاقانه 1- چند روز پیش، مقالهای به نام "فارسیدانانی که اشعار قباد جلیزاده را واژگون میکنند"، نوشتم که اول در سایت "انجمن قلم کردستان ایران" و بعدا در سایتهای دیگر کوردی زبان چاپ شد و با استقبال خونندگان و نویسندگان مواجه شد. در آن مقاله به نقد و بررسی ترجمههای آقای دارائی و کامیل نجاری از قباد جلیزاده پرداخته بودم. بنده نمونههائی از متن اصلی شعر همراه با ترجمههای آن دو عزیز را در برابر هم قرار داده و با نیتی پاک و در راستای خدمت به شعر کوردی و آن دو برادر عزیز و خونندگان فارسیزبان، به اشتباه کار ایشان در فهم دقیق شعر و ترجمهی اشعار اشاره کردهبودم. آقای دارائی در وبلاگ شخصی خودشان و در سایت "انجمن قلم کردستان ایران" سخنانی در رابطه با من و نوشتهی من گفتهاند که با دیدن آن و خواندنش، اول بر آن شدم که پاسخی به ایشان ندهم و موضوع را فراموش کنم، چون بر خلاف تصور اولیهام، تشخیص دادم که ایشان آدمی نقدپزیر و منطقی (ناگزیرم از این کلمه استفاده کنم) نیستند. ولی بعدا صلاح دیدم که باز به سخن آیم و توضیحاتی ارائه بدهم، لیکن این بار نه به زبان کوردی؛ چون منظور اصلی من در اینجا، خوانندگان فارسیزبانند که عاشق شعر کوردی و شعر قبادند. تا از این راه حقیقت امر را در یابند. آقای دارائی که من بر این باورم بلد نیستند خوب کوردی بنویسند و بخوانند، وقتیکه باخبر میشوند و نقد را میبینند، به گونهای آزردهخاطر میشوند و از جا در میروند که ناخودآگاه و شاید هم خودآگاه مرا "دلنیا" مینامند! این در حالیست که نوشتهی من با نام و امضای خودم "کریم تاقانه" چاپ شدهاست. من اگر میدانستم که دل بزرگ آقای دارائی با چنین نقدی میشکند.. اگر میدانستم که آقای دارائی از آن کسانیست که اصلا نمیشود به مرغشان کیش گفت، از چاپ مقاله پشیمان میشدم و هوای دلشان را میداشتم! ایشان دچار شوک شدهاند و به گونهای از من بیم دارند یا متنفر شدهاند، هرکسی با هر نامی مخالف نظر و ایدهی ایشان بود، حتما باید "کریم تاقانه" باشد! ایشان بر این باورند که "دلنیا"، کسی که حتما با ایشان مخالف بوده، منم..! و بعد وقتیکه شخصی دیگر به نام (سارا) در کامنتی در وبلاگ آقای دارائی به گونهای با گزافهگوییهای ایشان هم نظر نیستند و به دفاع از من، یکی دو سطر مینویسند، مترجم ما دست و پای خودشان را گم میکنند و هر چه دارند، میریزند روی دایره! ایشان باز تهمتشان را از سر میگیرند و در پاسخی محترمانه! به "سارا" میگویند: ((ایشان (که حدس من بر این است خود شما "منظورشان من هستند-تاقانه" باشید که زیر مقنعه و مانتوی سارا قایم شده اید)).. و بعد ببینید در ادامهی حرفهای شاعرانهاش! چه دستهگلهای به آب میدهند! این آقای محترم مرزهای اخلاقی و انسانی را زیر پا میگذارند و در ادامهی پاسخ به (سارا) مینویسند: ((اگر قرار بر یک قدم زدن شبانه در گندمزار (برای وقت کشی) باشد، برای همراهی، سگان خودمان مستحقترند، ما را با سگان ممالک اسکندیناوی چکار؟)) ** خوب.. و این هم سعید دارائی، مترجم نازنین ما! من به این آقا میگویم: ((بیا.. تا برای خودمان و برای کلمه احترام قائل بشویم! اینجا در همین ممالک اسکندیناوی، هیچ کسی نمیتواند مثل شما به یک انسان، و یا حتی یک سگ چنین توهینی کند.. این را بدانید. و این را نیز بدانید که من چون مثل شما نیستم، نه از این نوع حرفها بلدم و نه دارای چنین زبان و منطقی هم هستم. و ناگزیرم که باز درود و احترام و دسته گل بفرستم خدمت شما! 2-
آقای دارائی در مورد نقص و کم و کاستیهای ترجمههایشان که من بدانها اشاره کردهبودم، سر باز میزنند و سخنی نمیگویند. ایشان چند سطری را بازگو کردهاند و آنهم به گونهای زیر بارشان در رفتهاند. و بعد از این در به آن در میزنند و آخر سر شروع میکنند به حرف زدن در مورد ترجمههای من و قضاوت کردن دربارهی شعریت و غیر شعریت ترجمههای من.. و برای این کار یک قطعه شعر (زنان قندیل... ) از قباد جلیزاده، شعری که ایشان در ترجمهی آن دچار اشتباه شدهاند و من در نوشتهی قبلیام هم بدان اشاره کردهبودم، میآورند که هر دوی ما و هر یک به گونهای ترجمه کردهایم.. این در حالیست که من در مقالهام به هیچ وجه در مورد ترجمههای خودم و برتری دادن آنها بر ترجمههای ایشان حرفی نزدهام. چون هدف من این نبوده و نیست. لیکن ایشان خیال میکنند که با این چوب لای چرخ گذاشتن، میتوانند به جایی برسند و حقیقت امر را از خوانندگان پنهان کنند. در اینجا لازم میدانم باز تیکههائی از متن اصلی شعرهای آقای جلیزاده با ترجمههای ایشان مقایسه کنم و آنوقت قضاوت کلي و نهايي را به خوانندگان عزیز ميسپارم..
1- شهید تنهایی قدم میزند
قضاوت نکنید.. هنوز ادامه دارد.... |
||
|
|
|
|
|
چند شعر از لطیف هلمت برگردان: کریم تاقانه درخت آتش آنقدر اين سر زمين به آتش كشيده شدهست هيچ عجيب نيست از اُفق درخت آتش برويد! ii آنقدر اين سر زمين آماج رگبارِ گلوله قرار گرفتهست هيچ عجيب نيست از شاخهی درخت باروت به بار آيد!.. داستان قديمی 1- عشق اينجا عشق وطن نيز همچون: شمشير.. سرطان.. طاعون... آدمی را از پای در میآورد..! ii 2- كلّه هان.. چه كسي اين كلّهی شاعریام را از من می خَرد..؟ يا چند روزی چند هفتهای چند قرنی.. به عاريه از من میگيردش..؟! خاطرهای تلخ كنار خيابانی تكهای آهن زار زار گريست. كودكی به سمتش شتافت. - چرا گريانی؟.. تشنهای.. گشنهای..؟ - پار همين وقت كودكی اينجا خوابيده بود.. مرا هواپيمائي پائين انداخت و بر رويش فرود آمدم!..
واژهي گمشده
هرگاه كه قطعه شعری میسرايم واژههای جهان همگی فرياد بر میآورند: - آهاي.. شاعر سرزمين برف و گردو .. مارا چرا شعر نمی سرايی؟! ii امروز شعری نوشتم جای واژهای خالی ماند. هر آن قدر كه كوشيدم واژه نيامد.. پيدايش نشد.. آن كلمه.. مادرم بود كه رفت و باز نيامد!..
|
||
|
|
|
|
|
برهنگی
قباد جلیزاده برگردان: کریم تاقانه زنان زیباروی سرزمینم، مرا ببخشید.. گر میان من و شما هزاران دیوار برلین باشد... من بــــاز شما را عریــان میبینم.. عریــان!!!
منبع: http://honrawa.xozga.com/qubad/roti.pdf |
||
|
|
|
|
|
زنان دلدادهی قندیل پارهئی از تن خدا هستند!!
برگردان: کریم تـاقـانه
دختران قندیل.. حبهی قندند اندرون گلولههای برف. میان شهپر پرواز، اسیرند! دستهای "خاتو زین"اند.. * بالای تفنگ را از قامت "کاکا مم" * بیشتر دوست دارند! به نارنجک انس گرفتهاند، پستانهای سفت خویش را از یاد بردهاند. خونشان سرختر است از خون شهید! دختران قندیل.. لبانشان را با آتش سرخ میکنند. چشمانشان را با باروت سرمه میکشند! گیسوانشان را سپردهاند به دست تندبـــاد..، ← ادامه مطلب |
||